
حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را
به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من
نمیدهم به سُرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید
به عالمی ندهم این غبار ماتم را
به نیم قطرهی اشک محبتت ندهم
اگر دهند به دستم تمام عالم را
به یمن گریه برای تو روز محشر هم
خموش میکنم از اشک خود جهنم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
من جدا شدن از کوی تو خدا نکند
خدا هرآنچه کند از توام جدا نکند
به غبار حرم کرب و بلایت سوگند؛ دوست دارم که شبی در حرمت گریه کنم.
رسول الله (صلى الله عليه و آله) فرمود: «ان الشيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدم فضيقوا مجاريه بالجوع »، كه شيطان جريان مى يابد و نفوذ مى كند در فرزندان آدم، مانند جريان خون در بدن پس مجارى شيطان را در وجود خود به واسطه گرسنگى يعنى روزه تنگ نمائيد، و الحق، كه روزه بدون اثر چه فايده و ثمرى دارد؟ آرى فائده و اثرى ندارد كه آدمى غذاى ناهار خويش را به افطار تاخير اندازد، و از امساك و اجتناب از يك سرى مبطلات روزه، انواع تهمتها و دروغها و غيبتها و شهوترانى ها و هتك حرمت خلق الله و حفظ نكردن ناموس خويش از نامحرمان و سوء تربيت فرزندان و سرعت غضب به حادثه كوچكى و ايجاد ضرب و شتم و صدها گناه ديگر مرتكب شود و بگويد من روزه هستم خير؟ اين نوع روزه اثرى و فايده اى ندارد، بايد روزه قدرت ساختن و اصلاح نفس داشته باشد و روزه اين قدرت را دارد، لكن اين مائيم ارزش و اهمیت او را تشخيص نداديم، و از اين نوع روزه هاى بى اثر ثمرى جز گرسنگى و تحمل تشنگى عايد ما نمى شود، و چه فايده اى است از براى روزه دار كه فريضه اى اداء كند و كبيره اى مرتكب گردد، و با خيانت بر بندگان خدا در مال و عرض ايشان تجاوز نمايد .
خلاصه كنم و اين بخش را «فلسفه روزه و حكمت مشروعيت » به سخن مولاى متقيان (عليه السلام) مزين نمايم كه امام عليه السلام در آنجا كه فلسفه پاره اى از احكام را تشريح مى فرمايد: «و الصيام ابتلاء لاخلاص الخلق » .
خداوند، روزه را براى آزمايش اخلاص مردم مقرر و فرض فرموده است، و كسى كه به پيشگاه حضرت حق اخلاص ورزد، تمامى اوصافى كه در فلسفه روزه بيان شده است شامل حالش مى شود، و روزه كاملا با اخلاص روزه دار، در رابطه است.
از خیلیها شنیده بود که: بس است، چقدر لعن و نفرین و آرزوی عذاب برای اینها میکنی؟
چه نیازی هست که این همه ذلت و درد و فقر و گرفتاری را پشت سر هم ردیف میکنی؟ اگر اینها محقق شود که تو هم فرقی با او نداری و ظلم نمودهای؟
این اشتباه را که با اشتباه برطرف نمیکنند، منطق و گفتمان را برای همین اوقات گذاشته اند!!!
و بعد از شنیدن کلمه گفتمان خندید به همه خانمها و آقایان شیک و مرتبی که سالهاست، پشت میزهای مدور سازمان ملل و حقوق بشر و یونیسف و... نشستهاند و میخواهند قانون برای راحتی و سعادت بشریت وضع کنند و عاجزند از دادن یک دادخواست کوچک برای رفع محاصرهی غزه، آن هم در عصر تمدن و آزادی و دموکراسی!!! و این یعنی اوج کمال انسانی.
پس زیر لب زمزمه کرد خدایی را که سوای همه این نجات بخشان بشریت!!! برای او کافی است و پشت و پناه و گشاینده ی امور اوست.
چه زمانی زیباتر از امروز برای پناه بردن به خدا!!!
فَاَنْتَ ثِقَتى وَرَجآئى، وَمَفْزَعى وَمَهْرَبى،وَمَلْجَأى وَمَنْجاىَ، فَبِكَ اَسْتَفْتِحُ، وَبِكَ اَسْتَنْجِحُ وَبِمُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ، وَاَتَوَسَّلُ وَاَتَشَفَّع.
پس میگویم خدایا؛
تو امید و اعتماد و پناه و نجات بخش منی، که به لطف تو فتح و ظفر می یابم و این معرفتم نیست جز به برکت محمد و آل محمد.
طلبه جوان تنها زير سايه درخت اكاليپتوس روي نيمكت نشست . درست زير لانه كلاغها ...منتظر بود استاد بيايد وبرود توي حجره پاي بحثش بنشيند.
هواي بهار نفسش را تنگ كرده بود ...
داشت به كلاغها فكر ميكرد كه صداي قار قارشان بي شباهت به صداي پسر بچه هاي نو بالغ نبود. خنده اش گرفت .....بلند شد و به حجره رفت .استاد كه آمد همه بلند شدند و احترام كردند و وقتي استاد نشست بعد نشستند .استاد بعد از خواندن خطابه ادامه بحث جلسات قبل را آغاز كرد....اقسام صبر و راه هاي تمرين كردن صبرو موارد مواجه با مشكلات و........طلبه جوان شروع كرد روي كاغذ يك دژ كشيد از همانها كه تصويرش را در عكسهاي تاريخي عراق ديده بود ...بعد هم چند تا خط عمودي و افقي كشيد كه بافت سنگي اش پيدا شود ....دست آخر هم يه كم سايه روشن زد ويه كتيبه بزرگ بالاي دژ زد و رويش نوشت ولايت علي ابن ابيطالب........
بعد هم به جاي امضا يه قفس كشيد كه يه پروانه اي داخلش پرواز ميكرد....كاغذ را برداشت و گذاشت بين برگهاي كتاب وبرگشت به حال و هواي كلاس .....استاد هنوز داشت براي تمرين صبر مثال ميزد .يكي دستش را بالا برد و پرسيد:ببخشيد استاد در مقابل مسايلي مثل چشم زخم راهي وجود داره كه انسان مصون بمونه ؟استاد اشاره كرد كه مومن بايد هميشه معوذتين را بخواند و چنين و چنان كند ......
بوي سبيب تمام فضاي كلاس را پر كرد ه بود ...طلبه جوان دست در ميان كتاب كرد و كاغذ را بيرون كشيد و به دژ نگاه كرد...حديث را براي چندمين بار در ذهنش بررسي كرد ....و بعد دستش را بالا برد و رو به استاد گفت :ببخشيد ولي راههاي بزرگتر و جالبتري وجود داره براي نجات از چشم زخم مثل:.....................................
خيلي ها اعتراض كردند كه چرا تفسير به راي ميكند اما استاد با لبخند صحبت هاي جوان را دنبال ميكرد .حالا دانه هاي درشت عرق روي پيشاني طلبه جوان نشسته بود
ضربان قلبش تند تر ميزد ..احساس ميكرد نميتواند نفس بكشد .از وقتي فهميده بود عاشق است تپش قلبش زياد شده بود .دستهايش ميلرزيد و نفسش تنگ ميشد ....
لباسهايش هم بوي سيب ميداد ...
استاد بحث را ادامه داد اما نه بحث صبر را ...استاد حديث سلسه الذهب را از پي گرفت و اينكه همه چيز در عالم تكوين مسخر ولي خداست ...
بي اذن ولي خدا دم و باز دمي صورت نميگيرد .....
حتي يزيد بي اذن امام نفس نكشيد ...ماجراي كربلا ................
طلبه دستش را گذاشت روي سينه اش و اداي احترام كرد .استاد تمام حرف دلش را خوانده بود ...تمام حبل الهي ولايت حسين است .آن عهد الست بربكم قالو بلي كه در ازل خدا از انسان گرفت حسين است .....ولايت علي و بچه هاي علي دژ مستحكميه كه انسان رو از هر فسادي نجات ميده ......اما به شر طها و شرو طها ....
اهل يقين فقط به اين دژ وارد ميشن .....
طلبه جوان كنار دژ روي كاغذ نوشت :
من از حديث سلسه الذهب گفتم در حاليكه قلبم حسين را مي تپيد و استاد در بحث ولايت به عاشورا رسيد ....در دژ باز شد بوي سيب مي آمد ...
طلبه با انگشتش روي ديوار ورودي دژ نوشت : حسين را عشق است ....
در هاي دژ بسته شد حالا ديگر كسي اورا نميديد .
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين
اَسْئَلُكَ بِحَقِ مُحَمَّدٍ خاتَِمِ النَّبِيّينَ، وَعَلِىٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَبِحَقِّ فاطِمَةَ بِنْتِ نَبِيِّكَ،وَبِحَقِّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، فَاِنّى بِهِمْ اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ فى مَقامى هذا،وَبِهِمْ اَتَوَسَّلُ وَبِهِمْ اَتَشَفَّعُ اِلَيْكَ، وَبِحَقِّهِمْ اَسْئَلُكَ وَاُقْسِمُ وَاَعْزِمُعَلَيْكَ، وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَهُمْ عِنْدَكَ، وَبِالْقَدْرِ الَّذى لَهُمْ عِنْدَكَ، وَبِالَّذىفَضَّلْتَهُمْ عَلَى الْعالَمينَ، وَبِاسْمِكَ الَّذى جَعَلْتَهُ عِنْدَهُمْ، وَبِهِخَصَصْتَهُمْ دُونَ الْعالَمينَ، وَبِهِ اَبَنْتَهُمْ وَاَبَنْتَ فَضْلَهُمْ مِنْ فَضْلِ الْعالَمينَ، حَتّى فاقَ فَضْلُهُمْ فَضْلَ الْعالَمينَ جَميعاً
میخواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین بخوانمت که در این مقام، تنها توجهام به تو و به برکت حضور آنان است و این از فضل توست که مرا معلمانی چون آنان قرار دادی...
این عاشقانهترین سپاس را از بندهات را بپذیر...
شکر که وسیله ارتباطم با تو، بهانه شفاعت همه شیطنتهای زندگیام نزد تو، و محور تمام سوگندهای زندگیام این عزیزانت بودند، همانان که نمرهشان و قدرشان را تنها خودت میدانی، آنهایی که در کلاس بندگی تو، برتری دارند بر همه جهانیان و این تفضل سبب قرار دادن اسم اختصاصیات نزد آنان است تا همگان بدانند افتخار بندگی تو، بالاترین مقام در دو دنیاست...
میخواهم تو را با نام بر حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین بخوانم، به امید نزدیک شدن به شاگرد اولهای دفتر تو ...
p align="center">>